دوشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۹

بهشت تلخ

جمعه ،هفتم خرداد 1389
شب
لحظاتي بود كه در تلخي ريشه داشت ولي شيرين و خوشايند !!!!
با اضطراب شروع شد و با دلتنگي تمام ، ولي منحصر به خودش بود
هركدوممون از چيزاي متفاتي دلگير بوديم ( شايد هم اصلا تصور ما غلط باشه) ولي جميع اضداد و تركيب درست اجزا ، بهشتي 7 يا 8 ساعته در زمين درست كرد ، كه اگه محدوديتهاي احمقانه، خود كرده ، نا خواسته (!!!) ميذاشتن مي تونست حداقل تا 12 ساعت ديگه ادامه داشته باشه.
ولي مطمئنم كه دوباره تكرارش مي كنيم

هرگه كه بنفشه جامه در رنگ زند
در دامن گل باد صبا چنگ زند
هشيار كسي بود ، كه با سيمبري
مي نوشد و جام باده بر سنگ زند

دوشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۹

گفتم بودم ، مي خوام باشم ولي مگه ميذارن اين ....

مگه اين دنيا چقدر ارزش داره كه بايد اين همه توجبه بكنيم،زير قول وقرار و تعهدمون بزنيم .


حالا به تعهدمون عمل نمي كنيم ، حداقل راستگو باشيم وصادقانه مشكلي كه پيش آمده رو بگيم ( نه اينكه هي دلايل توجيهي بياريم) و سعي كنيم ديگه تكرار نشه .

اين رفتار از كساني كه ادعاي اخلاقيات ،دينداري و ... دارند و موي سپيدي هم بهم زدن ديگه وحشتناكتره

چون اگه مشكلي هم باهاشون پيدا كني (مادي يا اخلاقي) با توجه به سيستم مريض كشور (روابط به جاي ضوابط) روزگار سختي خواهي داشت و بايد خودتو براي يك جنگ فرسايشي كه هزينه سنگيني هم برات داره آماده كني.

حيف كه من آدم دست به قلمي نيستم وگرنه يك داستان مي نوشتم كه خوندنش دو سااااااال طول بكشه !!!! اسمشم ميذاشتم " آي... 87 "



حالم از اين كارا و رفتارا گرفته بود وداشتم اين پست رو مي نوشتم كه يكي از دوستانم اومد تو اتاقم و گفت :" فقط شاد باش "



گفتم بودم ، مي خوام باشم ولي مگه ميذارن اين ....